أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

239

تجارب الأمم ( فارسى )

- « سوگند به ذو الخمار [ 1 ] كه اهريمن به تو دروغ گفته است . اگر مرا بكشى ، مرگى است كه بدان بياسايم و از مرگهايى كه روزانه از ترس و بيم با آن مىميرم بر من آسان‌تر خواهد بود . ليك اگر مرا باور كنى ، به خدا سوگند كه در چشم من باشكوهتر از آنى كه انديشهء نيرنگ زدن با تو را به دل راه دهم . » اسود چون اين سخن از قيس شنيد دلش بر او نرم شد و از نزد خود بيرون‌اش كرد . گشنسپ گويد : قيس به سوى ما بيرون آمد . از كنار ما بگذشت و بگفت : - « شما كار خود كنيد . » سپس ، اسود از خانه بيرون آمد . در آستانهء در در برابرش ايستاديم و او گفت : - « پيروز ، آيا آن چه دربارهء تو مىشنوم راست است . . ؟ » و دشنه را آماده كرد . - « . . مىخواهم گلويت را چون گلوى شتران ببرم . » پيروز گفت : « ما را به خويشى و پيوند برگزيدى و بر پارسيان ديگر برتر داشتى . اگر هم پيمبر نبودى بهره‌اى را كه بدين بپيوند داريم به چيزى نمىفروختيم ، چه رسد به اين كه كار ما در هر دو جهان ، به تو بسته است . آن چه دربارهء ما مىشنوى باور مكن ، كه ما چنانيم كه هم تو مىخواهى . » آن گاه ، اسود صد گاو و شتر را با همان دشنه خود سر بريد و به پيروز گفت : - « اينها را بهر كن . تو مردم اينجا را بهتر مىشناسى . » پيروز گويد : [ 159 ] كشتار را بهر كردم و پيش از آن كه اسود به خانه رسد به او پيوستم . ناگهان مردى را ديدم كه دربارهء من سخن‌چينى مىكرد . مىشنيدم كه وى مىگفت : - « فردا ، او و يارانش را خواهم كشت ، بامداد نزد من آى . » آن گاه سر برگردانيد و ناگهان پيروز را ديد . پس به وى گفت : - « چه كردى ؟ » پيروز گفت : « آنها را بهر كردم چنان كه فرمودى . » اسود گفت : « خوب كردى . »

--> [ ( 1 ) ] ذو الخمار : لقب اسود عنسى دروغگو .